صفحه شخصی عباس پسندیده

روزنه ای به کهکشان معارف اسلامی

رضایت مردم و حکومت اسلامی



مجموع: ۰

بازدید: ۳۰۰

یادداشت

رضایت مردم و حکومت اسلامی

ارسال شده در: 31 خرداد 1396 - 11:08 توسط عباس پسندیده

اصطلاح:

اندیشه سیاسی امام علی(ع)

رضایت مردم و حکومت اسلامی

عباس پسندیده

در باب اندیشه سیاسی امام علیع سخنهای فراوانی گفته شده و نظریه‌های متعددی ارائه شده است. نقد و بررسی همه این دیدگاهها از حوصله این نوشتار خارج است. یکی از نظریه‌هایی که در این باره بیان شده این است که در اندیشه سیاسی امام علیع ـ که همان اندیشه اسلامی است ـ رضایت مردم شرط جواز تصدی است بدین معنی که هر چند امام علی ع دارای ولایت الهی است، اما حتی برای ایشان تصدی حکومت و به دست گرفتن زمام امور جامعه بدون رضایت مردم مشروع نیست. این دیدگاه امام علیع را دارای ولایت الهی می‌داند و ایشان را تنها گزینه خلافت می‌شناسند، اما با این حال معتقد است که اگر صاحب ولایت الهی، بدون کسب رضایت مردم اقدام به تصدی حکومت کند، زمامداری وی مشروعیت نخواهد داشت.[1]

در تبیین این دیدگاه هم به سیره امام علیع استناد شده است و هم به روایتهای معصومین‰. درباره سیره آن حضرت گفته شده است که ایشان 25 سال کناره‌گیری کردند چون نمی‌خواستند و سپس حکومت را در دست گرفتند چون مردم می‌خواستند. این دیدگاه علت «عزت» و «امارت» حضرت را «خواستن» و «نخواستن» مردم می‌داند. چنین نظریه‌ای برای دفاع از ادعای خود باید به چند پرسش پاسخ دهد.

سوال اول:

پرسش اول این است که رضایت مردم، ملاک حقانیت حکومت است، پس چرا آن حضرت در روزهای آغازین غصب خلافت،‌ به سراغ مهاجر و انصار رفته و آنان را به یاری طلبیده و می‌فرمودند که اگر یاور می‌داشتم، برای گرفتن حکومت قیام می‌کردم؟ اگر حضرت علیع رضایت مردم را شرط مشروعیت حکومت بداند، می‌بایست لب فرو می‌بست و دست‌پس می‌کشید و برای کسب قدرت پا پیش نمی‌گذاشت؟ اعتراض حضرت به خلافتی که براساس بیعت خواص و عوام شکل گرفته، و دست یاری طلبیدن حضرت و اقدام برای قیام علیه خلیفه وقت، نشان از آن دارد که ایشان رضایت عامه را در مشروعیت حکومت دخیل نمی‌داند. امام علی† خطبه‌ای دارند که به خطبه طالوتیه مشهور است و مرحوم کلینی آن را در کتاب ارزشمند کافی آورده است. این خطبه در مدینه و در دوران غصب خلافت و پیش از آغاز دوران سکوت حضرت ایراد شده است. این خطبه با حمد و ثنای خداوند آغاز می‌شود و در ادامه رو به مردم کرده و آنان را با عبارت «ای مردم فریب خورده» مورد خطاب قرار داده و پس از بیان چند جمله می‌فرمایدک «بدانید که به خدا سوگند اگر به تعداد اصحاب طالوت یا اهل بدر یاورانی می‌داشتم که با شما می‌جنگیدند شما را با شمشیر می‌زدم تا به حق گردن نهید.» سپس حضرت از مسجد بیرون می‌روند و به حدود 30 گوسفند برمی‌خورند و می‌فرمایند: «به خدا سوگند اگر به عدد این گوسفندان مردانی می‌داشتم که برای خدا و رسول او قدم برمی‌داشتند، خلیفه را از مقام خویش پایین می‌کشیدم. شب هنگام حدود 360 نفر ایشان بیعت می‌کنند و حضرت با آنان در فلان نقطه با سرهای تراشیده، قرار می‌گذارند. اما با کمال تعجب جز ابوذر و مقداد و خدیجه و عمار و سلمان شخص دیگری در محل قرار حاضر نشد. در این جا بود که حضرت دست به آسمان بلند کرد و فرمودند: «خداوندا مردم مرا تنها گذاشتند همان گونه که بنی‌اسراییل هارون را تنها گذاشتند.»[2] سؤال این است که آیا 30 نفر و یا حتی 313 نفر یعنی رضایت عموم مردم؟ آیا جمعیت مدینه به قدری کم بوده است که اکثریت آنان 30 یا 313 نفر می‌شده است؟ گذشته از این آیا در بقیه بلاد، مسلمان وجود نداشته است؟ آیا اکثریت مسلمانان آن دوران به 313 نفر می‌رسیده است؟!

امام کاظمع از قول پدرشان نقل می‌کنند که روزی حضرت علیع در کوفه خطبه خواند و در پایان آن فرمود: «بدانید که من شایسته‌ترین فرد برای خلافت بر مردم هستم[3] ولی از آن روز که رسول خداص رحلت فرمودند، من همواره مظلوم بوده‌ام.» در این هنگام اشعث بن قیس بلند شده و می‌گوید: از آن روز که به کوفه آمده‌ای همواره این جمله را تکرار می‌کنی! اگر چنین است پس چرا وقتی خلافت را غصب کردند، به خاطر ظلمی که بر تو شده است، دست به شمشیر نبردی؟ حضرت در ضمن جواب وی فرمودند: «... دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفتم و به خانه اهل بدر و پیشگامان اسلام رفتم و آنان را نسبت به حق خودم سوگند دادم و به یاری طلبیدم ولی جز چهار تن؛ سلمان و مقداد و ابوذر کسی پاسخ مرا نداد...

به آن کسی که محمد را به حق مبعوث کرده است سوگند اگر روزی که (در سقیفه) با آن مرد از قبیله تیم بیعت شد، چهل یاور می‌داشتم، در راه خدا با آن می‌جنگیدم.»[4] آیا این 40 نفر مساوی با اکثریت مردم است؟ آیا کسانی که چنین عقیده‌ای دارند، لوازم آن را می‌پذیرند؟

پس دیدگاه یاد شده نمی‌تواند به این پرسش پاسخ گوید که اگر در سیره امام علی†، رضایت اکثریت، شرط مشروعیت کسب قدرت است، پس کسب خلافت با 30 یا 313 نفر چه توجیهی خواهد داشت؟

سؤال دوم: 

پرسش دومی که فرا روی دیدگاه فوق قرار دارد این است که اگر رضایت اکثریت شرط است، چرا پس از قتل عثمان و هجوم شورانگیز مردم برای بیعت با امام علی†، ایشان ابتدا از پذیرش این مسئولیت سرباز زدند؟ اگر آن حضرت دارای ولایت الهی است و اگر رضایت اکثریت شرط مشروعیت خلافت است، حجت بر امام تمام بوده و پذیرش خلافت، تکلیف او و رد کردن آن حرام خواهد بود! براساس دیدگاه یاد شده، این بخش از سیره حضرت نیز قابل توجیه نیست.

پس نظریه فوق در پاسخ به دو پرسش مطرح شده ناتوان است و لذا می‌توان نتیجه گرفت که در اندیشه علوی، رضایت اکثریت شرط جواز تصدی و مشروعیت آن نیست. اگر حاکمیت کسی که دارای ولایت و حق حاکمیت از جانب خداوند متعال است، با بیعت صادقانه تعداد اندکی محقق شود، هیچ منبع شرعی نخواهد داشت. پس مهم این است که امکان تحقق حاکمیت و قدرت لازم برای تشکیل حکومت اسلامی فراهم باشد. تصدی امور و در دست گرفتن زمام جامعه اسلامی، «تکلیف» کسی است که از ولایت الهی برخوردار است و این تکلیف همانند همه تکالیف شرعی دیگر مشروط به استطاعت و وجود قدرت است.

اگر «امکان» تشکیل حکومت اسلامی وجود داشت، مشروعیت آن به عامل دیگری ـ به جز برخورداری حاکم از ولایت الهی ـ مشروط نیست.

البته شیوه مدیریتی امامع با مردم ـ که همان شیوه اسلامی است ـ بر پایه خشونت و استبداد استوار نیست بلکه براساس رأفت و رحمت پایدار است. امام صادق† می‌فرماید که حکومت بنی‌امیه بر پایه خشونت و استبداد و شمشیر اداره می‌شود ولی امامت ما بر پایه رفق و مدارا و الفت قرار داد.[5] در اندیشه اسلامی این یک اصل است و به همین جهت حضرت علی† حاضر نشد برای بقاء حکومت خود از روشهای خشونت‌آمیز استفاده کند. برخی افراد به ایشان یادآوری می‌کردند که اهل عراق جز با شمشیر به راه نمی‌آیند.[6] اما حضرت تن به چنین کاری ندادند و به نقل امام صادقع همواره به مردم کوفه می‌فرمودند شما گمان می‌کنید که نمی‌دانم چه چیزی شما را به راه می‌آورد؟! می‌دانم ولی مایل نیستم به خاطر سر به راه کردن شما خودم را آلوده کنم.[7] آری شیوه مدیریتی آن حضرت بر رأفت و رحمت استوار است نه خشونت و استبداد، ولی این جا سخن در این است که مشروعیت حکومت اسلامی متوقف بر رضایت اکثریت نیست؛ تشکیل حکومت اسلامی به وجود قدرت و استطاعت متوقف است. براساس این دیدگاه، پاسخ دو پرسش یاد شده نیز روشن است. اگر حضرت علیع در آغاز غصب خلافت به دنبال «یاور» است (حتی تعداد محدود) به این دلیل است که رضایت اکثریت شرط مشروعیت تصدی نیست بلکه وجود قدرت شرط است و لذا امام علیع به دنبال جمع‌آوری نیرو برای احقاق حق بوده‌اند.

و اگر پس از قتل عثمان و هجوم مردم برای بیعت، از قبول خلافت سرباز می‌زند، برای آن است که حضرت «امکان» برقراری حکومت علوی را منتفی می‌داند.[8] این که حضرت بدون داشتن اکثریت در پی تشکیل حکومت است و این که حتی با وجود اکثریت، از قبول خلافت سرباز می‌زند، دلیل آن است که رضایت اکثریت «ملاک» نیست. بنابراین نظریه شرط قدرت با سیره امام علیع سازگارتر است.

نکته مهم این است که در مقابل حکومت الهی، حکومت طاغوتی وجود دارد. و لذا تخییر میان دو گزینه مساوی نیست. اگر دو گزینه مساوی می‌داشتیم، امکان آن بود که درباره نقش رضایت اکثریت در مشروعیت بحث کنیم، اما این جا دوران میان مرگ و حیات است و در چنین وضعیتی نمی‌توان رضایت اکثریت را ملاک مشروعیت دانست. البته به لحاظ تکوینی «امکان» پذیرش حکومت طاغوتی وجود دارد ولی این امکان، مجوز مشروعیت آن نیست، همان گونه که امکان گناه کردن وجود دارد ولی این به معنی مشروعیت آن نیست. اشتباه برخی افراد این است که اولاً حکومت الهی و غیر الهی را دو گزینه مساوی می‌دانند و با پیش فرض «تخییر» به بحث رضایت اکثریت قدم می‌گذارند و ثانیاً «امکان تکوینی» مخالفت با شرع را به معنی جایز دانستن آن می‌دانند. این اندیشه جاهلیت است که «امکان تکوینی» را مساوی با «جواز» می‌داند. متفکران جاهلیت می‌گفتند: «لو شاء الله ما اشرکنا»[9]

 اگر خدا می‌خواست ما مشرک نمی‌شدیم!! اینان «امکان مشرک شدن» را مساوی با «مشروعیت مشرک شدن» می‌دانستند. برخی نیز امروز امکان نپذیرفتن حکومت الهی را مشروع تلقی کرده و لذا رضایت اکثریت را شرط مشروعیت حکومت علوی می‌دانند. این که رضایت اکثریت وجود دارد یا ندارد، یک امر تکوینی است و حال آن که محور بحثهای دینی بر «حق و باطل» استوار است. درست است که می‌توان بحث کرد که آیا رضایت اکثریت وجود داشت یا نه؟ اما نمی‌توان مشروعیت را که به عالم تشریع مربوط می‌شود بر این اساس استوار ساخت. استوارسازی مشروعیت بر تکوین از تفکر جاهلی است. در اندیشه دینی، ملاک، حق و باطل و اطاعت و عصیان است. نظریه‌ای که رضایت اکثریت را شرط مشروعیت می‌داند باید به این پرسش سوم نیز پاسخ که آیا رضایت اکثریت ملاک حقانیت است؟

سؤال سوم:

سؤال سومی که آنان سعی می‌کنند به نحوی از کنار آن بگذرند. سؤال از حقانیت یا بطلان و رضایت اکثریت می‌تواند مخالف حق هم قرار گیرد و به یک امر باطل تبدیل شود، آیا می‌توان آن را ملاک مشروعیت قرار داد؟ اگر بگوئیم که حضرت علی† بدون رضایت اکثریت دست از خلافت کشید، اطاعت بود یا عصیان؟ تمرکز بر مسأله رضایت و عدم رضایت، آرام آرام برای آن قداست می‌تراشد و آن را به جای مسأله حق و باطل، و اطاعت و عصیان می‌نشاند و این خلاف تفکر دینی و یک انحراف است که امنیت تفکر دینی و آینده آن را به مخاطره می‌اندازد.

 


[1] . ر.ک: مجله حکومت اسلامی، ش 17، ص 110 و 230 تا 240.‏

1. کافی: ج 8، ص 31 تا 33، ح 5.‏

در جریان هارون، وقتی موسی‏ برای آوردن لوح‌های مقدس به کوه طور رفت، مسئولیت‌اش را به هارون ‏داد. اما مردم از وی پیروی نکرده و گوساله‌پرست شدند. وقتی حضرت موسی بازگشت، هارون را مورد ‏ملامت قرار داد و وی در جواب گفت: ای پسر مادرم! مردم مرا تنها گذاشتند ... همین جمله را که در قرآن ‏آمده است، حضرت علی‏ در این روایت و در موارد دیگری بیان کرده‌اند.‏

[3] . جمله عربی امام این است: «انی اولی الناس بالناس» این جمله به معنی برخورداری گوینده از حق خلافت و ‏ولایت بر مردم است همین جمله را پیامبر اکرم‏ در روز غدیر فرموده‌اند: «الست اولی بکم من انفسکم» در ‏این جملات هرگز شایستگی و حقانیت برای خلافت، مشروط به رضایت اکثریت نشده است.‏

[4] . احتجاج طبرسی: ج 1، ص 449، ح 104. ر.ک: بحارالانوار: ج 29، ص 465، ح 55.‏

[5] . بحارالنور: ج 69، ص 170.‏

[6] . عیون الحکم والمواعظ: ص 164، ح 3488، غررالحکم: ج 3758.‏

[7] . امالی مفید: ص 207، ح 40؛ نهج‌البلاغه: خ 182، نیابیع المودة: ج 3، ص 443، ح 12 و ج 2، ص 28، ح 1؛ ‏ارشاد مفید: ج 1، ص 281؛ احتجاج طبرسی: ج 1، ص 414، ح 89؛ کافی: ج 8، ص 361، ح 551؛ ‏بحارالنور: ج 77، ص 364، ح 33.‏

[8] . ر.ک: نهج‌البلاغه: خ 92، مناقب ابن شهر آشوب: ج 2، ص 110، موسوعه امام علی‏: ج 4، ص 60 و 63.‏

[9] . سوره انعام، آیه 148.‏

نظرات

یادداشت ها

کتاب ها