صفحه شخصی عباس پسندیده

روزنه ای به کهکشان معارف اسلامی

کربلا؛ نبرد تصمیم ها



مجموع: ۰

بازدید: ۴۸۱۴

یادداشت

کربلا؛ نبرد تصمیم ها

ارسال شده در: 23 مهر 1394 - 08:41 توسط عباس پسندیده

اصطلاح:


کربلا؛ نبرد تصمیم ها
1. آیا پذیرفتنی است نوجوان سیزده ساله ای که باید بماند و از زندگی خود لذت ببرد، کشته شود و فدای عموی خود شود؟ آیا درست است جوان برومندی که می تواند آتیه خوب و موفقی داشته باشد، به نبردی وارد شود که سرانجامش تیر و نیزه باشد، و ناکام گردد؟ آیا عقلانی است کسی که می توانست امیر لشگر بماند و از امتیازات کشوری بهترین استفاده ها را ببرد، یک باره مسیر خود را تغییر دهد و به نبردی وارد شود که سرانجامش مرگ است؟ آیا عاقلانه است کسی را که امان می دهند تا نجات یابد، نپذیرد و به کشتن تن دهد؟ آیا نه این است کسانی که کنار کشیدند و همراه نشدند، درست تشخیص داده بودند و خوب عمل کردند؟ آیا ....
از جمله پرسش های مهم در داستان کربلا، این است که کار یاران سیدالشهدا(ع) عقلانی بود یا احساسی؟ گروهی از آغاز همراه امام بودند و در ادامه راه کنار کشیدند. گروهی دیگر از آغازترجیح دادند که همراه نشوند. گروهی دیگر از آغاز تا انجام ماندند و گروهی دیگر از آغاز برکنار بودند و در ادامه، همراه شدند. کدام عقلانی رفتار کردند و کدام، احساسی؟ آیا عقلانی بودن یعنی این که نباید در آن واقعه شور و احساسی از آنان دیده شود؟ آیا اگر از آنان شور و احساس دیده شد، نشانه احساسی بودن و غیر عقلائی بودن است؟ آیا نشانه عقلانی بودن، کنار ایستادن، و نشانه احساسی بودن، به میدان آمدن است؟ و... اینها پرسش هایی هستند که در این مجال به صورت مختصر به آنها خواهیم پرداخت.
2. بی جهت نمی توان کسی یا چیزی را به احساسی بودن و یا ناعاقلانه بودن، متهم کرد. برای تشخیص عقلانی یا احساسی بودن، باید ملاک و معیار داشت. نشانه عقلانی بودن و احساسی بودن چیست؟ در این باره چند الگوی ارزیابی وجود دارد. یکی الگوی سنّ محور است؛ بدین معنا که هر کس جوان بود، تصمیمش احساسی است و هر کس میانسال و کهنسال بود، تصمیمش عقلانی تر است. این الگو، برای ارزیابی کار یاران سیدالشدها(ع) کارآمد نیست. زیرا در سپاه کم تعداد ایشان، از پیرمردانی همانند جبیب بن مُظاهر تا نوجوانانی همانند قاسم بن حسن داریم! الگوی دیگر، الگوی نتیجه محور است؛ بدین معنا که اگر کاری با موفقیت(ظاهری) همراه بود، عقلانی است و اگر با شکست(ظاهری) همراه بود، غیر عقلانی و احساسی است. بر اساس این الگو، کار پیروان سیدالشهدا(ع) به این جهت که به شکست دشمن و تشکیل حکومت نرسید و همه افراد کشته شده و یا به اسارت درآمدند، احساسی است، نه عقلانی. اگر چنین است، اولاً باید تقریباً اقدام همه انبیا و اولیای الهی را غیرعقلانی بدانیم و ثانیاً سؤال این است که معیار موفقیت و شکست چیست؟ اینجاست که ریشه ای تر از همه، سؤال اساسی این است که معیار تصمیم عقلانی و احساسی چیست؟
3. نشانه عقلانی بودن یک تصمیم چند چیز است:
یک) به محاسبه سود و زیان می پردازد
دو) در این محاسبه، عاقبت اندیش است، نه حال اندیش؛ و مصلحت گراست، نه لذت گرا. از این رو، منفعت پایدار را بر و سود ناپایدار، و لذت آنی را بر سرور ناپایدار ترجیح می دهد.
سه) سختی ها و شداید زندگی که گاه مانند زلزله ای زندگی را می لرزانند، تصمیم ها محک می خورند؛ کسانی که تصمیم احساسی گرفته باشند، دست از تصمیم خود می کشند و کسانی که عاقلانه تصمیم گرفته باشند، بر عهد خود باقی می مانند.پایداری در شرایط سخت، نشانه عقلانی بودن، و تغییر در این شرایط، نشانه احساسی بودن است. به دیگر بیان، اصولاً صحنه کار و زار، و زمان جدّی شدن جنگ، هنگامه ای است که تصمیم ها را محک می زند. وقتی درجه خطر (دنیوی) بالا می رود و میزان منفعت آن پایین می آید، تصمیم ها محک می خورند و عقل از احساس جدا می شود. آنان که بر اساس عقل تصمیم گرفته اند، تا پای جان هم می ایستند و آنان که بر اساس احساسات زودگذر (دنیوی) تصمیم گرفته اند، تغییر موضع می دهند. خطر مرگ و رنج و بلا، مانند زلزله ای است که بنای سست و نامستحکم احساس را ویران می کند و تنها بناهایی در برابر زلزله تاب مقاومت دارند که بر پایه های مستحکم عقل بنا شده باشند.
چهار) شاخص تشخیص منفعت پایدار و ناپایدار نیز فرمان خداست و این بدان جهت است که خداوند متعال، مصلحت واقعی انسان را معیار فرمانهای خود قرار داده است؛ هر آنچه خدا امر کرده باشد، مصلحت پایدار، و هر آنچه نهی کرده باشد، خسارت پایدار است، هر چند لذت آنی داشته باشد. بنا بر این، تصمیم عقلانی آن است که در محاسبه سود و زیان، منفعت پایدار را بر منفعت ناپایدار ترجیح می-دهد و شاخص درست بودن تصمیم نیز آن است که با فرمانهای خداوند متعال هماهنگ باشد. این را الگوی مصالحت محور می نامیم.
4. از آنچه گذشت مشخص میشود که معیار تشخیص عقلانی بودن یا نبودن تصمیم عاشورائیان، نه سن افراد است(که بگوییم هر جوانی که در سپاه سیدالشهدا(ع) بود، احساسی تصمیم گرفته است) و نه نتیجه اقدام است(که بگوییم آنان که کنار ماندند، عاقل، و آنان که به میدان آمدند، احساسی بودند)؛ بلکه معیار درست، ماهیت تصمیم بر اساس الگوی مصلحت واقعی افراد است. اکنون با این معیار، می توان تصمیم بازیگران صحنه کربلا را ارزیابی کرد:
• افرادی مانند ابن عباس ها که به نتیجه کار می نگریستند، امام حسین(ع) را از این کار نهی می کردند و خود نیز همراهی نکردند و راه عافیت در پیش گرفتند. اینان به اصطلاح سیاستمدار بودند. اما اگر بدانیم که در عین دوراندیشی، ما مأمور به وظیفه ایم، نه نتیجه، آنگاه خواهیم دانست که این مبنا نیز یک مبنای احساسی و غیر عقلانی است؛ زیرا در این گونه تصمیم ها، «من» مهم است که باید همیشه پیروز میدان باشد، نه «خدا» که باید دینش یاری شود، حتی اگر به قیمت جان من تمام شود؛ البته جان دادنی که حیات جاویدان آخرت را با آن همه نعمت و سرور به ارمغان می آورد. پس اینان نیز منفعت زودگذر را بر منفعت پایدار ترجیح دادند و کاری احساسی انجام دادند.
• کسانی که در سپاه مقابل امام حسین(ع) قرار داشتند، از شام نیامده بودند، کسانی بودند که حضرت را دعوت کرده بودند! دیروز ایشان را دعوت کردند و امروز به جنگ با ایشان آمدند!!؟ چرا تغییر موضع دادند؟! وقتی عبیدالله حاکم کوفه شد و بر آنان سخت گرفت، تغییر موضع دادند. واقعیت این است که اگر تصمیم آنان عقلانی بود، تا به آخر پای آن می ایستادند، همان گونه که تعداد انگشت شماری از آنان ایستادند. آنان بر اساس احساس های زود گذر تصمیم گرفته بودند و وقتی کار بر آنان سخت شد، از تصمیم خود برگشتند. این نشانه احساسی بودن آن است.
• به طور کلی سپاه کوفه دو گروه بودند: گروهی از خواص و افراد تأثیرگذار که به پول و ریاست فریفته شدند و گروهی از عوام که با شمشیر و شکنجه ترسانده شدند. این هر دو، بر اساس لذت آنی (دنیا) تصمیم گرفتند و عاقبت دور را ندیدند و مصلحت را ملاک قرار ندادند. در میان آنان، هم افراد جوان بودند و هم افراد میانسال؛ اما هر دو گروه بر یک منطق تصمیم گرفتند و از دعوت خود سرباز زدند. پیشتر نیز همین اتفاق افتاده بود. امام علی(ع) به یاران سُست خود فرمود که علت ناهمراهی شما این است که ماندن و زندگی در این دنیا را بر جهاد و شهادت در راه خدا ترجیح می دهید. در برابر امام حسن(ع) نیز مردم گفتند که می خواهیم بمانیم و زندگی کنیم! لذا حضرت مجبور به پذیرش صلح شد. همه اینان تصمیمی غیر عقلانی و مبتنی بر هوس و احساس خود گرفتند.
• گروهی از افرادی که در مسیر حرکت امام حسین(ع) ، به ایشان پیوسته بودند، وقتی متوجه شدند که ظاهراً از پیروزی (دنیوی) و کسب غنیمت، شهرت و ریاست¬ خبری نیست، کم کم کنار کشیدند و از سپاه حضرت جدا شدند. این نشان می دهد که با توجه به معیارهایی که گفته شد، همراهی آنان یک اقدام احساسی بوده است، نه عقلانی و لذا بر عهد خود پایدار نماندند.
• نتیجه بررسی های دقیق منابع نشان می دهد که بر خلاف آنچه مشهور است، شب عاشورا کسی از سپاه امام حسین(ع) جدا نشد و همه آنان که تا آن زمان مانده بودند، ایستادند و جنگیدند. اگر بنا بود تصمیم اینان احساسی باشد، باید در این هنگام که خطر مرگ قطعی است، جدا می شدند، اما چنین نشد؛ بلکه حتی وقتی امام(ع) بیعت خود را از آنان برداشتند، آنان سرسختانه بر پایداری خود با تا شهادت تأکید کردند و صحنه¬های شورانگیزی را به وجود آوردند. این نشان می دهد که آنان بر مبنای احساس تصمیم نگرفته بودند.
• افرادی مانند حرّ، نخست در سپاه دشمن بودند، اما وقتی تحولات میدانی به نقطه حساس رسید، در نبرد تصمیم بین لذت ناپایدار دنیا و لذت پایدار آخرت، جانب لذت پایدار را گرفت و لذت حال را فدای آن کرد. او کاری عقلانی کرد، نه احساسی. حرّ مغلوب احساس خود نشد، اساساً هنگامه جنگ که اوضاع به شدت سخت می شود و لحظه مرگ نزدیک می شود، جای این احساس بازی ها نیست که فرد جانب مرگ را بگیرد و جبهه خود را تغییر دهد! در طرف مقابل، کسی مانند عمر بن سعد را داریم که مُلک رِی را حتی بر کاخهای بهشت با تضمین امام حسین(ع) ترجیح داد! و جالب این که به خواسته خود نیز نرسید. این اقدام وی، کاری نابخردانه و ناشی از احساس و هوس بود. آیا چون در این معرکه او پیروز میدان بود، می توان تصمیم او را عاقلانه دانست و تصمیم حرّ را احساسی؟!
• وقتی در میان راه، حضرت خبر از شهادت کاروانیان می دهند، فرزند برومندشان علی اکبر چه واکنشی نشان می دهد؟ او سخن از ترس فرار نمی کند، می پرسد آیا راه ما بر حق هست؟ برای افرادی مانند علی اکبر، مرگ و زندگی مسئله اصلی نیست، «حق» یا «ناحق» مسئله اصلی است. این نشان از یک منطق قوی و مستحکم دارد، نه یک احساس کور. علی اکبر خود به تنهایی یک منطق بلند برای جوانان است. «بودن یا نبودن» مسئله علی اکبر نیست، مسئله علی اکبر این است: «حق یا باطل». مسئله ما چیست؟ آیا به صِرف این که او چند صباحی در این دنیا نماند تا از لذتهای آن بهره مند شود، می توان او را ناکام و تصمیم او را احساسی و نابخردانه دانست؟ مگر نه این است که او با شهادت، خیلی زود از لذت های ناب و پایدار اخروی بهره مند گشت؟
• وقتی در روز عاشورا برای حضرت ابوالفضل امان می آورند، از پذیرش آن امتناع می کند. دلیل ایشان نیز این است که «ماندن» را به قیمت جدا شدن از امام خود نمی خواهم. اگر تصمیم ایشان مبتنی بر احساس می بود، می بایست امان را می پذیرفت و جان به سلامت می برد. اما او می داند که جان، مانند صفری است که وقتی در کنار عدد امام قرار گیرد، معنا می یابد. او می داند که صلاح دنیا و آخرت او در این راه است و لذا تصمیم عوض نمی کند. آیا کسب مقام بلندی که اکنون دارد و بهره مندی از نعمتهای بیشمار الهی عاقلانه است یا زنده ماندن در این دنیای پرمشکل؟!
• طبق نقل مشهور، وقتی قاسم از حضرت اجازه جنگ می خواهد، حضرت از او می پرسند: مرگ در نظر تو چگونه است؟ و او پاسخ می دهد: شیرین تر از عسل! این نشان از منطق قوی و معرفت بالای او دارد. او در چنین سنّی به خوبی فرق انواع مرگ ها را می داند و مرگ برتر را می شناسد و در مقابله دنیا و آخرت، می داند که کدامیک برتر است. این نشان از تصمیم عاقلانه است، نه احساسی.
5. واقعیت این است که داستان عقل و احساس در کربلا، همانند داستان جسم و جان است؛ هر دو لازم اند و به هر دو نیازمندیم، اما رتبه هر کدام باید شناخته شده و هر یک در جایگاه خود قرار گیرد. عقل باید در جایگاه نخست و احساس باید در جایگاه دوم قرار گیرد. احساس اگر تحت فرمان عقل و در راستای تصمیم عقل باشد، هر شور و هیجانی که تولید کند، درست است و عقل اگر در خدمت احساس قرار گیرد، هر تصمیمی که بگیرد، نادرست خواهد بود. انتخاب و تصمیم، جایگاه محاسبه و سنجش است که کار عقل می باشد و عمل و اقدام، جایگاه شور و هیجان است که کار احساس می باشد. انسان موفق کسی است که با عقل خود انتخاب و با احساس خود اقدام نماید. همه یاران حضرت، با شور و احساس خاصی نبرد کردند و شهید شدند، اما احساس آنان در راستای تصمیم عاقلانه آنان بود.
6. اگر کسی به آخرت و حیات جاویدان، و باور راستین ندارد پیروی از راهبران و راهنمایان الهی را قبول ندارد، و خواست «الله» را بر خواست «نفس» برتر نمی بیند، طبیعی است که این گونه تصمیم ها را احساس کور می داند؛ اما باید دانست که این، اشکال آنان است که به نزدیک بینی دچارند و بُرد دید آنان محدود به همین دنیاست و نگاه آنان توان دیدن دور دست ها را ندارد. اگر آنان نمی بینند، گناه آنان که می بینند و می دانند، چیست؟ تصمیم عاقلانه، تصمیمی است که ارزیابی و سنجش او مبتنی بر حقایق و واقعیت های زندگی باشد و امور الهی و اخروی که از آنها یاد شد، جزء اصلی حیات انسان اند و اگر در سنجش ها مورد توجه قرار نگیرند، تصمیم ها را از عقلانی بودن خارج و به تصمیم های احساسی تبدیل می کند.

نظرات

  1. مشکات 08 آبان 1394 - 22:34

    سلام
    خیلی خوب و تاثیرگذار بود
    متشکرم

  2. مطلق 19 آبان 1394 - 16:28

    با سلام و احترام
    بسیار عالی بود.
    متشکرم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    سلام علیکم
    وقت شما به خیر
    ممنونم
    ان شاء الله موفق باشید

  3. فیض 01 اسفند 1394 - 19:38

    به نام خدا
    با عرض سلام
    استاد محترم متن ارسالی شما را مطالعه کردم مثل همیشه بسیار جالب بود.
    فقط یک سوال برایم پیش آمد... در متن فرموده بودید ( اساسا هنگامه جنگ که اوضاع به شدت سخت می شود و لحظه ی مرگ نزدیک می شود جای این احساسی بازی ها نیست) و اگر درست متوجه شده باشم، یکی از دلایل شما برای اینکه واقعه ی عاشورا حرکتی عقلی بوده این است که، آنها بر اساس احساس های زود گذر خود تصمیم نگرفتند چراکه وقتی کار بر آنها سخت شد از تصمیم خود بر نگشتند.
    اما ما در تاریخ شاهد آنیم که افراد بسیاری با تفکر غلط خود به کام مرگ رفتند و حتی در سخت ترین شرایط دست از عقیده ی خود بر نداشتند.
    به عنوان مثال بعد از جنگ جمل امام علی علیه السلام از بالای کشته های دشمن عبور می کردند و می فرمودند اینها جوان هایی بودند که احساساتشان تحریک شده بود و به کام مرگ کشیده شدند(نقل به مضمون)
    و از این قبیل حوادث در تاریخ زیاد دیده شده که حاضر بودند جان و مال و خانواده را بدهند ولی عقیده ی باطل را رها نکنند.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    به نام خدا
    با سلام و تشکر از شما
    در باره آن متنی که فرمودید باید اصل متن عربی را بیاورید تا بهتر بتوان داوری کرد.

  4. فیض 04 اسفند 1394 - 19:20

    به نام خدا
    با عرض سلام
    در کتاب «الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة»، درگیری میان عبدالله بن زبیر و مالک اشتر(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ)در جنگ جمل، این‌گونه نقل شده است:
    ثُمَّ بَرَزَ الْأَشْتَرُ إِلَيْهِ فَخَلَّى الْخِطَامَ مِنْ يَدِهِ وَ أَقْبَلَ نَحْوَهُ ... وَ اصْطَرَعَ عَبْدُ اللَّهِ وَ الْأَشْتَرُ فَسَقَطَا إِلَى الْأَرْضِ فَجَعَلَ ابْنُ الزُّبَيْرِ يَقُولُ وَ قَدْ أَخَذَ الْأَشْتَرُ بِعُنُقِهِ اقْتُلُونِي‏ وَ مَالِكاً وَ اقْتُلُوا مَالِكاً مَعِي.
    قَالَ الْأَشْتَرُ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ ... وَ اللَّهِ لَقَدْ عَجِبْتُ‏ مِنْ حُمْقِ عَبْدِ اللَّهِ إِذْ يُنَادِي بِقَتْلِهِ وَ قَتْلِي وَ مَا كَانَ يَنْفَعُهُ الْمَوْتُ‏ إِنْ قُتِلْتُ وَ قُتِلَ‏ مَعِي (ص 350)
    همان‌گونه که آمد عبدالله در وقتی کار بر او سخت شد نه تنها از تصمیم خود بر نگشت و دست از عقیده ی باطل خود برنداشت بلکه حاضر بود جان خود را از دست دهد ولی حق نابود گردد.
    آیا عمل او در آن تنگنا بر مبنای عقل بوده و یا لجاجت بر حس باطلش؟
    با تشکر

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    با سلام مجدد
    دقت بفرمایید! خودتان می فرمایید «عقیده»؛ مسئله همین است. اگر عقیده فرد باشد، محکم پای آن می ایستد، اما اگر فقط یک هیجان باشد، پایدار نخواهد بود.
    اما این که عقیده آنها باطل بوده و «مبنا»ی درستی نداشته است، مسئله دیگری است که ربطی به این بحث ندارد. مهم این است که وی بر سر عقیده خود ایستاده است، هر چند مبانی عقیده او نادرست است.

  5. فیض 08 اسفند 1394 - 15:39

    از توجهتان سپاسگزارم

یادداشت ها

کتاب ها